تبليغاتX
ماه بالای سر تنهاییست
آسمان نیز به اندازه ی تنهایی من جا نداشت...
در خیابان ها راه میرویم چشمانمان بسته است ...

دولتمان دولت مهر ورزی است و به غیرت ایرانی می بالیم .

این عکس علی ۷ سالست .صبح به صبح با برادرش از میدان خراسان با مترو به میرداماد می آید .کیف کوچکش پر از بادبزن و چسب زخم است .دست و صورتش تمیز است و لباس های قشنگ و تمیزی به رنگ روشن به تن دارد . علی مادر خوش سلیقه ای دارد.علی مادر دارد ! شیرین حرف میزند .

از من خواست عکسی بگیرم که ساعت نو اش در آن پیدا باشد

جلوی بانک پایین تر از میدان محسنی نشسته بودم که پسر کوچولو رد شد .نیم نگاهی به عقب انداخت و با احتیاط و امید به طرفم آمد . لبخندی به او زدم .گفت : دستت زخم شده چسب زخم بدم ؟

 از تیز بینی پسر خنده ام گرفت .

گفتم: دیگه داره خوب میشه ! خودش را در کنارم جا داد . با شیطنت گفت : گوشتو بیار.  سرم را جلو بردم.    علی گفت: اگه یه بادبزن بخری می دونی چیکار میکنم؟ دعا میکنم به هممممممممه ی آرزوهات برسی. پرادو دو در بخری.

رسیدن به همه ی آرزو ها و شادی هدیه دادن واقعا چقدر می ارزد ؟!

با علی کلی حرف زدیم و خندیدم .علی رفت !

کمتر از ده دقیقه بعد علی ترسان میدوید و دستش قرمز و ورم کرده بود .صدایش کردم . به پسری بیست و چهار یا پنج ساله ی فروشنده ای اشاره کرد که برای خندیدن با دوستانش با کش دست او را زده .علی را با خودم به بانک بردم بعد از چند دقیقه رفت و دوباره برگشت .با بغض گفت :نمی ذارن پیش داداشم برم . دستش را گرفتم و او را تا میدان محسنی بردم ...

وقتی به پسر جوان و چاق که خودش  آنجا فروشنده بود اعتراض کردم با استهزا گفت : خجالت نمی کشم این پدر مادر ندارد !

علی مادر خوش سلیقه ای داشت .

 خدایـــــا علی نمیتواند حقش را از این نااهلان جهنمی بگیرد . تو خودت پسر جوان را تحقیر کن

خدایـــــــــا !  به کدامین آیین پسران بدون پدر مادر باید تحقیر شوند ؟! نداشتن ثروت یا پدر و مادر گناه علی هاست یا تقدیر آنها ...

پیامبر اسلام : بچه ها روح خدا هستند ...

پسر جوان روح خــــــــدا را آزرد !

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 19:1  توسط سارا | 
به دنبال موضوعی جدید و کتابی جدید  عکسی را پیدا کردم ...

قابی ساخته شده از لحظه های گریزان

 نگاه کن !  فکر نکن !               چیزی به ذهنت خواهد آمد

  یک نگاه برابر یک کلام

بنویس  ..     

   

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:32  توسط سارا | 

 شهرما شلوغ شده آنقدر که  رد پا ها گم می شوند . آدم ها جا پای یکدیگر می گذارند و هیچ رد پای تازه ای نیست   !

سر آدم های شهر ما شلوغ  شده . آنقدر که سایه ها صاحبانشان را گم می کنند نه ! آدم ها سایه هایشان را جا می گذارند !

شهر بازار شده. آدم ها بازار شده اند . 

مـــــــــــــــــادر فاطمه بازار شده ... احساس فاطمه در شلوغی شهر پیدا نیست. عید همه ی شهر حتی مادر شروع شده به جز عید فاطــمه ...

 این روز ها خیلی ساده گذشتن از کنار زیبایی های شهر که ارمغان عید است . بی تفاوتی به آدم های آشنا که عید را با خود به خانه می برند .گم شدن در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت  ..همه ی اینها کار فاطمه است ... این حجم های رنگی سیال برای او زیبا نیست . ارمغان عید نیست .یادآور شهر و مردم و مـــادر اوست که خودش را نمی تواند در میانشان پیدا کند ... 

خود فاطمه می گوید همه ی روز هایش عید است به جز این روز ها . می گوید ماهی های قرمز تنها بهانه است برای تحمل خستگی و بی توجهی .

از خانواده اش می گوید.. فاطـــمه مادرش را دوست دارد ولی از او فقط سرگردانی می شناســـــد و بردن خستگی های او به بازار و خرید عید و زنبیلی پر از رنگ ها که هیچ کدام برای خود فاطمـه نیست  .

مثل همه ی دختر کوچولوها وقتی حرف می زتد قرمز می شود . خجالت می کشد.از ته دل می خندد. به مشکلاتش می خندد ... تا دلیلی برای خندیدن داشته باشد. چشم هایش با هر خنده لبریز اشک می شود .

 حرف های او حرف های یک دختر شش ساله نیست صدای یک ایران و یک دنیا فاطمه است بلند نیست ولی فریادی است که گوش هایمان طاقت شنیدنش را ندارد ...

شجاعت شنیدنش را ندارد...

به سر فـاطـمه در این شهر شلوغ و در میان این خواب صفتــان چه خواهد آمد ؟؟؟

 

« مـــــــــــــــــــادر بازار بــــود                                                                             

                                       که می رفت با سرعـت به سوی حجم های رنگی سیـــــال

و باز می آمد  ...

                              با بسته های هدیه با زنبیل های پر»

                                                                                                 

                                                                                            ســـــــــــــــــــــارا

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 18:58  توسط سارا | 

 

زندگی او جدالی میان رویاهایش و واقعیت  بود.سرنوشتش را تحقق  بخشید   اما  دنیا اماده ی پذیرفتن او نبود...

رسالتی بر گردن اوست... مادر  بودن

اگر نتواند رشد زندگی را در درون خود ببیند دیگر نمی تواند زندگی ای را قبول کند که دربیرون او جاریست

 

عذرا؟   قدیسه؟ شهید؟ دیوانه؟  آتـنـــــــــــــا  کیست؟

ساحــــره ای  که به دنبال لذت بی حد و مرز می رود ...

قدیسه ای که معنای حقیقی زندگی اش را در عشــــق بی حد و مرز می یابد...

عذرایی که جستجویش از استقلال کاملش سرچشــــمه می گیرد...

شهیـــــــدی که معرفت از خویشتنش رادر درد و تسلیم و رنج می یابد ....

شاید کاهنــــــــه ای بود که نیرو های طبیعت را درک  می کردآتنـــا شخصیت اصلی  داستان  است...

***

کسی چراغ روشن نمی کند تا پشت در پنهانش  کند :  هدف  نور آوردن نور بیشتر به محیط پیرامون است و باز کردن چشم ها...

کسی مهمترین  دارایی اش عشــــق  را قربانی نمی کند ..

کسی رویاهایـش را به  کسی  نمی سپارد  که میتوانند نابودشان کنند

به  جز آتنــــــــــــــــــا ....

آتنــا راهی  بود برای  پیدا کردن زندگی ...دلش می خواست زندگی کند عشــــق بورزد برقصد از مبتذل ترین بخش وجود ما استفاده  کند... هرچند سعی داشت جلایی از معنویت به کارهایش بدهد

بزرگترین  مشکلش این بود  که یک زن قرن بیست و دوم بود  که در قرن  بیست و یکم زندگی می کرد...

 

***یتیمی که مادر  کولی اش او را بر سر راه گذاشت و در  کنار پدر و مادری لبنانی بزرگ شد.ازدواج کرد بچه دار  شد  اما مادر شدن آتنــــا وسوسه ای در ذهنش ایجاد کرد که  به دنبال مادری برود که از او زاده شده.سر  انجام  سفر خود را به مقصد تراسیلوانی اغاز میکند .

داستان را کسانی می گویند که اورا شناختند.مادر خوانده اش شوهرسابقش بک کشیش یک استاد  خطاطی بازیگر و یک خبرنگار که بر روی خون آشام ها  تحقیق می کند...    هر یک از  این   افراد وجهی  متمایز از  شخصیت او را  آشکار میکند  . 

پائـولو کـوئـیلـــــــــو در ساحــــــــره ی پورتوبلو طرحی شگفت انگیز و پر رمز راز  پیش روی ما می گذارد که به   تدریج سنتی کهن و زنانه  را بر ما آشکار می  کند

 ســــــــارا

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 16:57  توسط سارا | 

پشت چراغ قرمز توحید به محض قرمزشدن چراغ یک عالمه دختر  پسر کوچولو با چیزهای خوشمزه میون ماشین ها وول  میخورند ...  

 روز عید پشت  چراغ همیشه قرمز چهار راه توحید   پسرکی شیشه ی ماشین   کناری رو به آرامی زد راننده بی توجه عدد های چراغ قرمز رو می شمرد . پسرک دوباره زد  راننده شیشه را پایین داد  و گفت:
نمیخام پسر جون.

پسرک آدامس فروش با غرور یک فروشنده ی زبر دست گفت:
- خانم آدامس هاش خوبه نمیخری   واسه بچت شوکولات بخر

خانم راننده به خیال  اینکه این بازار گرمی هایی  که پسرک آدامس فروش برای شکلات هایش میکند التماس است دستش را به درون  کیف برد پسرک که به زحمت نوک دماغش به شیشه نیمه باز می رسید با لبخندی سر شار از پیروزی تلاش میکرد سرش را به داخل ماشین ببرد راننده مقدار کمی پول به پسرش که هم سن و سال  کوچولوی آدامسی بود داد پسر کوچولو با اکراه پول را به سمت ادامس فروش دراز کرد اما آدامس فروش با غرور زیاد که انگاری یه سرو گردن از پسری که لباس های قشنگ و نو پوشیده بود بالا تر  است  پول را گرفت ....اما شیشه ی ماشین بالا رفت بدون اینکه حتی یک  دانه شکلات خریده بشود ..پسرک دماغش را  بالا کشید تمام عصبانیتش را توی مشتش جمع کرد وبه شیشه کوبید راننده شیشه را پایین داد پسرک گفت:

 - خانوم هم  آدامس دارم  هم شوکولات دنبال نون حلالم گدا نیستم آبجی.....

خانم راننده گفت:

-  ما  از  این چیزا نمی خوریم خودت بخور .

   آدامس فروش پول را تو صورت راننده پرت کرد و گفت:

- نه خودت خیر  ببینی نه پسرت به حق علی . ایشالا تصادف کنی!

 دلم لرزید.یاد حرف مادرم افتادم که همیشه می گفت:امان از آهی که از دل شکسته بیرون بیاد.

 دل پسرک شکست...  سرشو برد تو پیراهنش و به سمت جدول رفت منتظر چراغ بعدی به عدد های سبزی خیره شد که شاید ازشون متنفر بود ...در طول 106 ثانیه چراغ قرمز دل پسر کوچولوی آدامسی شکسته شد دلم میخواست بایستم براش بوق بزنم و به او بگویم که یک فروشنده ی قهار است.

یکم جلو تر ماشین 206 نقره ای به ماشین رو به رویی برخورد کرد... شاید 10000 برابر100  تومانی که باید با تشویق به پسر میداد باید به صاف  کار میداد.کاش به جای   آن آه    یک دعای قشنگ بدرقه ی راهشون می شد...     

                                                                                                    سارا           

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 11:44  توسط سارا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 17:35  توسط سارا | 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 23:3  توسط سارا | 
خداوندا اگر دست چشم یا زبانم را از من گرفتی برایم مهم نیست ... اما عشق را در وجودم قرار بده .. خداوندا کمکم کن تا بتوانم سلطنت عشق را در سراسر وجود و زندگی خود نگاه دارم

خدایا روحم را همیشه بزرگ  جسمم را همیشه سلامت قلبم را همیشه عاشق عشقم را همیشه پایدار امیدم را همیشه زنده و غرورم را همیشه سربلند نگاه دار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:13  توسط سارا | 
سلام

توی این ۱ ماه که به وبلاگم سر نزدم شاید خیلی چیزا عوض شد .نمی دونم بهتر شد بد تر شد ولی دیگه به ماه مثل قبل فکر نمی کنم ... برای من ماه مثل اون موقع ها شب به شب نمیاد تو آسمون تا یاد آور ۱۹ سال زندگی باشه که شاید از نظر بقیه خوشبخت بود ولی برای من یه چار دیواری بود که خودم هم توی اون جا نمی شدم ...

حالا دیگه من اون دختر سابق نیستم ... آسمون دیگه اون آسمون نیست... آبی بود حالا آبی تر شده .

می دونید چرا ؟   شاید اینقدر خوشی های زندگیم زیاد بود که خودمو توش پیدا نمی کردم تا ازش لذت ببرم.. شاید این قدر چشمم رو به آسمون خیره نگه داشتم که فقط ماه و دیدم و خودم رو مثل اون تو آسمون تاریک تنها دیدم ... اما الان دارم داد میزنم:

خدایا ا ا ا ا ا ا .. این منمممممممم ... حالا می فهممم که ماه رو تنها نیافریدی منم همین طور !

خدایاااا  ببخش من رو که ثانیه به ثانیه زندگیم یادم رفته بود بگم شکرت .

ببخش که وقتی بهو گفتی نه یادم رفت که بهترش رو دادی

و وقتی که گفتی صبر کن می خواستی بهترین رو بدی

خدایا شکرت که بهم ماه دادی ... یه آسمون عشق و یه کره ی سبز خاکی پر از عاشق ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 17:24  توسط سارا | 
تو باغچه وسط میدون رو  یه نیمکت

مردی نشسته که وقتی رد میشین صداتون میکنه !  

عینک به چشمشه و لباس طوسی کهنه ای به تنش         ته سیگاری به لبش ...

نشسته و وقتی دارین رد میشین صداتون میکنه ...  یا خیلی ساده بهتون اشاره می کنه...

نبادا نگاش کنین !

نبادا محلش بدین !

باید رد شین      جوری که انگار ندیدینش

انگار که اصلا صداشو نشنیدین

باید قدما رو تند کنین و بگذرین

اگه نگاش کنین   اگه محلش بذارین ...  بهتون اشاره می کنه و اون وخ ...

دیگه هیچی هیچکی !!

نمیتونه جلودارتون باشه که   نرین   نگیرین تنگه دلش بشینین

اون وخ نگاتون می کنه   لبخندی میزنه   و شما عذاب می کشین   سخ تر عذاب میکشین ...

اون بابا همین جور لبخند میزنه و شمام لبخند می زنین . هر چه بیشتر لبخند بزنی بیشتر عذاب می کشین                چیزیه که چاره پذیرم نیس !

همون حا می مونین ... نشسته ... یخ زده ...  لبخند زنون ... روی نیمکت ...

این دور و بر بچه ها بازی می کنن

رهگذرا می گذرن آروم

پرنده ها می پرن   از این درخت به اون درخت

و شما همون جوری می مونین روی نیمکت و

می دونین ....

 می دونین که دیگه . بازی بی بازی مثه بچه ها

می دونین که دیگه هیچ وقت خدا

نخواهین رفت پی کارتون .. آروم مثه رهگذرا

که دیگه هیچ وقت خدا نخواهین پرید

سر خوش مثه پرنده ها ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 13:31  توسط سارا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
رفته بودم سر حوض ...
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب !
آب در حوض نبود ...
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ... همت کن و بگو:
ماهی ها حوضشان بی آب است

YaHoO ID : m.1sha@yahoo.com

نوشته های پیشین
شهریور 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آرشیو موضوعی
دیباچه
پیوندها
(¯.°•*سلام علی آل یاسین*•°.¯)
(¯.°•*اهل بیت علیه السلام *•°.¯)
(¯.°•*اسلام دین برتر *•°.¯)
_ ™دانلود آهنگونرم افزار ™_
(¯.°•* دختر مهتاب *•°.¯)
¤ نسیم تنهایی ¤
:..دهکده ی ایرونی..:
X× .کوچه پشتی. ×X
† جنون عشق †
ôO بهنام Oô
» دختر باران «   
× پسران چت ×
Oo آتش سرد دل oO
(¯`­¤دخترک گلفروش¤­´¯)
.:. نگاه عشق .:.
تیمارستان بالاشهر
(¯.°•* Nice SenTenCeS *•°.¯)
† بی معرفتی بزرگترین گناه †
† Iran Joke †
† پسر آفتاب †
† دخترک سرزمین تنهایی †
† تنها شدم (سارا و سینا ) †
† ماه نقره ای †
† بهنام †
† وبلاگ آموزشی کوروش †
† راز شاد زیستن †
†آشپز کوچولو †
† عشق زمینی †
† بچه های سه راه †
† آئیین دوست یابی †
† عشق زمینی †
† یکی مثل خودت (گاهی به اسمان نگاه کن) †
† طرفداران آهنگ و گروه تتو †
 

 RSS

POWERED BY
dokhtar-mah.blogfa.com